محمد بن حسين رازي

35

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

گفتم : بلى ، من . گفت : تو كيستى ؟ گفتم : زنى از بنى سعد . گفت : نامت چيست ؟ گفت : حليمه . عبد المطلب بخنديد و آن را به فال داشت ؟ گفت : بخ ! بخ ! سعد و حلم ! درين هر دو خصلت غناء دهر و عز ابدست . اى حليمه ، مرا كودكى هست يتيم . نام او محمد . من جملهء زنان بنى سعد برو عرضه كردم ، پستان هيچ يك در دهان نگرفت و ايشان نيز او را قبول نكردند . گفتند : يتيم است و نزد يتيم چيزى نباشد ، و ما طلب كرم آباء مىكنيم . تو مىخواهى كه او را شير دهى باشد كه به دو سعادت يا بى . گفتم : تا پيش شوهر روم و دستورى بخواهم . در من آويخت ، گفت : به خداى بر تو كه نه به كراهيت بازگردى . گفتم : به خدا بازگردم نه به اكراه . پيش شوهر رفتم حال معلوم وى كردم ، گويى خداى تعالى شادى در اندرون وى نهاد . گفت : برو و بستان كه اگر محمد از تو فوت شود هرگز فلاح نيابى . حليمه گفت : خواستم كه بازنگردم كه خواهرزاده مرا گفت : اى خاله زنان بنى سعد به رضاع و كرم آباء و تو بازگردى با يتيم قريش ، اگر او را بستانى سختى بيشتر بينى . خواستم كه بازنگردم حميت عرب در من ، گفتم : زنان بنى سعد بازگردند با رضيع و من تهى دست بازگردم . به خداى كه او را بستانم و اگر چه يتيم است ، خصوصا كه عبد المطلب جد اوست كه به جمال و كرم او در ميان آدميان نديدم . و اين خواب كه من ديدم و درستى آن در بيدارى يافتم باطل نباشد . پيش عبد المطلب رفتم گفتم : بيار كودك را . خرم شد ، گفت : اى حليمه دلت ميخواهد كه او را بستانى ؟ گفتم : بلى ، در پيش ايستاد و من از پس او مىرفتم